در آن بعد از ظهر داغ و دم کرده، هر دفعه از کنارم می گذشت، حس تنفر را در درونم احیاء می کرد، منی که در تمام زندگی هیچ چیز جذابی در خودم سراغ نداشتم ، چه طور اینقدر پرشور و حرارت دورو برم میپلکید ، روی پایم می نشست و مثل پروانه دورو برم می گشت ، خدایا چرا نمی فهمد که چقدر ازش تنفر دارم،
آيا این عادت همیشگی و پست من بود که هر چه را که به من تعلق خاطری پیدا می کرد ، پس اش بزنم؟
کاش در آن لحظه کلافگی ، وقتی به اتاق وارد شدم و در را نبستم، شعورش می رسید و تنهایم می گذاشت.
پس از اینکه عرق سرد را روی پیشانی ام حس کردم، فهمیدم موقعش فرا رسیده ، پشتش به من بود و با دو دست، سر و رویش را مرتب می کرد، بدون این که به او نگاه کنم دسته سلاحم را گرفتم ، بدون جلب توجه بلند کردم با تمام قدرت بر سرش کوفتم ،
طفلک این دفعه شانس نداشت که از سوراخ پارگی صفحه مشبک پلاستیکی فرار کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر