آی ،این ترس مراجعت به خانه!
آی، این ترس مواجهه با شاخ و شانه کشیدن های فایتر تنهائی!
بال در بال حضور محترم رایحه عزیز ات
و اکنون دریافتم که خدای را به چه بهانه سپاس گویم
این استعداد شگرف!
این محرک شه بال خیال!
و این پرده سحر انگیز حافظه تصویری من!
تخمه، آجیل بستنی سیگار...
چراغ ها خاموش، حتا شمع ها، مینشینم
آرام
با پلک ، پرده ای بر حضور منزل می کشم
سسسسسسسسسسسسسسسسس
سکوت
آی فایتر! تو نیز هم
و سپاه غالب سیاهی
بی اراده و بی اجازه شروع می شود
صحنه ها پیوسته اند، همانهائی هستند که تا پیش از رسیدن به منزل، با هر پلک زدن به سراغم می آمده
کنار ات مینشینم و به کنار ات می کشم
ناز ات می کشم و نوازش ات هم
از خود بی خودم، آرامم، آرام در دل می گویم سپاسگزارت هستم نازنینم
رخ به رخ ات میچسبانم و بارخ می نوازم ات
و سر ات را که بالا میگیری ، لبانم حیران، همچون حلزون مست روی گردن ات پرسه می زند
محترم داشتن و نوازش پرندگان،کوچک بودن دستان -به قول تو مهربان- ام را به رخ میکشد
ممنون ات هستم دل آرامم
و ناقوس مهیج نفس هایت طاقتم را خاتمه می بخشد
مغناطیس لبانت هدایت ام می کند
و می بوسم ات
یعنی لب پائین ات را بین دو لب می گیرم و می لغزانم
دست راست نیلوفر گون ام، خرامان به دور کمر ات حلقه می شود
و دست چپ اما چون بچه کلاغی بازیگوش و کنجکاو ، از زیر بازوی راستت راهی می کاود تا با قلف بازی کند
نیلوفر به سوی خودم میکشاندات و بچه کلاغ قلف میگشاید
سر هامان با افق زاویه دارند و و پره های بینی مان کنار به کنار اند
زبانم کمی شیطنت می کند حلزون اما موقر
نیلوفر به پشت زانوان ات می خزد وبچه کلاغ همانجاست و حلزون نیز روی لبان عزیز ات
کاملن هماهنگ عروج ات می دهند و به رویاها می برندت
آن محراب محترم را با قدوم ات آذین می بندم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر