صدای در آمد.
مرد بود... کلید داشت، اما در که می زد، یعنی دستش پر بود.
زن لبخند شد. در را باز کرد:
- سلام بانو!
- سلام آقا... قربان دست های پر ات بروم!
- سفره را بیانداز... « دشتی» آورده ام امروز.
- دشتی... غم دارید آقا؟
- ...
- ...
- ...
- ببینید چیزی کم نیست؟ ... شمع ها را آوردم... نوشیدنی هم... قوطی سیگارتان این جاست... بله خب، من هم می کشم.
.
.
.
- دستمال...؟
- آقا... بگذارید اشک هایتان سهم لب های من باشد امشب.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر