انسان ميرا است.
سقراط انسان است.
پس:
سقراط ميرا است.
وقتي كه مرگ فرا رسد ، براي شما هم فرا خواهد رسيد و آنگاه شما شخصيت محوري يك مراسم روضه خواني واقعي و دلنشين را بازي خواهي كرد. يعني واقعي ترين و قابل استناد ترين مرگي كه تا به حال تجربه كرديد ، به طوري كه انگار مرثيه خواني در ساير مرگ هاي دردناكي كه تا كنون با آن مواجه شده بوديد ، صرفاً نوعي پيش درآمد اندوه ناك براي مرگ خودتان بوده است . حتا مرگ عزيزي كه به نظرتان مي رسيده از مرگ خودتان غير قابل تحمل تر بوده باشد. ولي اينجا صحبت از فوت شما است. مرگ خود خود شما. كه اين قدر بدان "شما" علاقه منديد.
البته صحبت چند سال آينده است اما بالاخره محتوم خواهد بود. فكر مي كنيد به بهشت مي رويد يا جهنم؟ هركجا. ولي ديگر روي اين خاك قدم نمي گذاريد. همان طور كه در مرگ عزيز تان تجربه كرديد و بالاخره پذيرفته اید.
چرا يونانيان قديم براي انسان و ميرائي ، يك واژه داشتند؟!
ميرا يعني موجودي كه مي داند خواهد مرد و نه تنها صرفاً يك موجود فنا پذير. ممكن است خدا ميرا نباشد يا باشد . اما شما ميرا هستيد. حتا اگر مي بوديد، توان خيلي كارها براي انجام دادن داشتيد.
به اين Quatrain حيرت انگيز بورخس نگاه كنید:
Other people died, but all that happened in the past,
the season (everyone knows) most propitious for death.
Can it be that I, a subject of Yakub Almansur,
Shall die as the roses have died, and Aristotle?
همه مرده اند، مي ميرند، خواهند مرد.البته پیش از این نیز همه به فكر فرو رفته بودند.
ارسطو، بنده مراكشي در قرون وسطي،و طبعاً من و شما. با اين تفاوت كه آنها رفته اند (هرچند كه بسيار به اين موضوع انديشيده باشند) اما ما ، نه. هر چند به بودن علاقه داشته باشيم. در اوديسه هومر از زبان روح آشيل (كه حالا ، در ميان مردگان پادشاست) خطاب به اوليس مي توان اين اعتراف تلخ را شنيد:
ترجيح مي دادم خوك چراني در ميان زندگان باشم تا پادشاهي در كشور مردگان.
اما چه هنگام؟ آيا قريب الوقوع است؟ در هر آن؟ به قول اين ضرب المثل:
Nobody is too young to die nor too old to live another day.
آیا میرائی امکانی است از امکان های وجودی انسان؟ اگر میرائی را فقدان وجود در نظر بگیریم بالطبع هرکه مرگ را تجربه کند فرصت و ابزار تحلیل آن را نخواهد داشت. لااقل با مفاهیمی که ما از وجود داشتن سراغ داریم ، سنخیت ندارد. این یعنی مرحوم مغفور ما، جولانگاهي ای برای ابراز شایسته خود ندارد و وفات اش را نمی تواند درک کند ولی شما ممکن است با ملاحظه وفات اش به نوعی درک از مرگ برسید. اصلا کل ماجرا این است که مرگ نزدیکانتان ممکن است بحران یک فقدان باشد به بر شما تحمیل می گردد و نه بر مرحوم (حتا اگر بر او هم تحمیل شود راهی برای واکاوی ماجرا در دست ندارید ) ، نوعی خصیصه ایجابی که مرگ عزیزتان همیشه از آن اوست ، و غیر قابل انتقال به غیر.
ما و عزیزانمان به تنهائی فوت می کنیم . این نیستی امکانی است موجود و برای خود ما. و از قبل در وجود حاضر است : این شخصی ترین و باطنی ترین امکان وجودی بشر.
چه بخواهیم و چه نه، بشر ناچار باید در انتظار مرگ خود و عزیزانش به زندگی ادامه دهد چون مرگ راز هستی است و با وجود مرگ است که هست هستی معنا خواهد یافت.
تقريباً، مي دانيد مردن چيست، اما مرگ را نه! آيا مي توانيم بگوئيم ، اگر مرگ نبودن است ، ما يك بار بر او پيروز شديم :
در هنگام ولادتمان!!
هنگامی که داريد به مرگ فكر مي كنيد يعني به معكوس زندگي مي انديشيد، يعني به نگاتيو تصوير زندگي. و بستگي به شما دارد كه با چه كيفيتي ظاهر اش كنيد.
*
و شما، اگر بخواهيد از مرگ به زندگي بازگرديد، می بایست كوره راهي دهشت زا را طي كنيد .
اما من ، صمیمانه ، توصیه می کنم پس از هر از دست داده گی عزيزي ، به دستوري كه از روي ورق پاره هائي كهن، به صورتی کاملا اتفاقی يافته ام ، توجه فرمائید . این وصایا به خود من کمک فراوانی کرد . اگر حتا بتواند به یک نفر دیگر کمک کند ، به خواسته خود رسیده ام:
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن- من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود
- جانا هماره در ياد نگاه دار، يگانه سهمي كه از هيچ بنده اي دريغ نشود، همانا فنا باشد و اين يگانه پاداشي است كه به ازاء هر بار حیات به تنابندگان عطا شود. عادلانه و بدون تضييع حقي از احدی. حال اگر سهم هائی بيشتر از حیات خواستي لاجرم سهمي سترگ تر از فنا نصيب خواهد داشت. هرچه در زنده گي دلير تر باشي ، مرگي عمیق تر در كمين خواهد بود.
اما فنا نه تهدیدی برای بودن تو که امتداد بودن توست. چون ز دریائی نهایت در دریا جاودانه خواهی شد. فنا جلوه گاه بیکرانگی خلق است. فنا دلتنگ توست چون مامی از طفل جدا. آغوش گشوده تا در مبارک سحری تو را در بر کشد.
در بازگشت به زنده گي اهرمناني هراسناك به انتظار نشسته اند ، ورطه هائی که خود طی کرده ام هر چند به سخت جانی خود گمانم نمی بردم.
به عادت مالوف یگانه نادره گفتار و آقای عشاق، نسخه اي تجويز خواهم كرد كه عزيز از دست رفته گان و معشوق از کف دادگان را به كار آيد و نشاني خواهم داد كه ره گم كردگان را حيراني بكاهد:
منزل انکار
زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی
گوئی بيات ترك نوازند، در اين منزل هيچ پندي نمي پذيري ، رفتن دلدار را انكار و سرسرای جان را صحنه آوردگاه پندار خواهي كرد . دل حیران در طوفان فنا و جان بر در اوهام خطا. وصيتم براي طي این منزل، شتاب در برداشتن گام های لرزان است . مبادا به در و ديوار منزل نظاره كني كه تو را به خاطرات زنده گي پيشين پيوند خواهد زد و طي ادامه طریق صعب روزگاري خواهد بود.
دل به تو نهيب خواهد زد كه نه ، اين گونه نيست كه ديگر رخ به رخ عزيز ات نسائي. و جلوه دلدار را بر در و ديوار منزل متجلي خواهد كرد و مبادا بپذيري كه رفته است او ، و دگر خدمت اش نخواهي كرد.
مكرر نهيب خواهد زد كه فلان فعل و فلان خدمت هنوز باقي مانده بود ، و به حرمت فلان خاك سپاري ات، محال است دست از تو بشويد و از هر دري نشان خواهي جست كه دلدار حلول خواهد فرمود. مكرر چهره اش پيش رويت متجلي مي گردد و در خفا با او و محنتي كه به تو عطا فرموده راز و نياز مي كني و به حضورش شكايت مي بري . دير به خواب مي روي و پگاهان پيش از موعد بر مي خيزي و بي كلام به نظاره اش مي نشيني . كاري نداري كه به فردوس و يا دوزخ رهنما مي شوي ، تنها مي خواهي روي اين خاك قدم بر نداري.
در اين منزل ،هلا كه باز نايستي و سبك روي.
منزل خشم
در نظر است كه راك عبدالله می نواختند، در اين منزل . و راهبر ، نفس لوامه است. كوچ اش را به باور مي نشيني ليك دل آزردگی را یاور می گزینی. منزجر از بهانه غيبت اش . به خلق سخت مي گيري و موجبات آزار مردمان را فراهم مي سازي. گوئي تو خود مسبب تمام ناملايمات بوده اي . و اگر خود موجبات فراهم آورده باشي ، ورطه ، مهلك تر. به مقابله مي انديشي يا دست ميازي ، به هر بهانه و مسبب محتملي، ناسزا بر زبان خواهي راند.
چنانكه چنين عزيز از كف داده اي در كنار داشتيد، از او حذر كنيد و ملامت اش نكنيد كه صعب روزگاري مي گذراند. و هر ملامتي، ماحصلي وارونه در پي دارد. غريب نيست كه به ساحت حضرت جل علا تعرض نمايد.
میتوانید در سکوت در آغوشش بکشید که نیکو مرهمی است.
در اين منزل مكرر، طرقي ذهني باز خواهيد جست كه اگر فلام مي كردم ، بهمان در پي مي داشت. براي طي هر چه سبك تر اين منزل ، مكرر ياد مرگ كنيد و تسهيم آن. به ياد بياور روزي عنصر يگانه مراسم ترحيم ات خواهي بود ، باشد كه آتش اش داماني نگيرد و سر افكنده روزگار آتي نگرديد.
منزل غم
شكی نیست که گيلكي از دشتي مي نواختند. منزلي است بس سترگ و فراخ ترين سرسرا ها را در بر دارد. منزل وسيع است پس شتاب بسيار كن كه بي نم از آن بحر پر آشوب بگذري. در اين منزل بسيار به مرگ بيانديش ، يعني مرگ اندوهناك خودت، بدان كه تو در سرنوشتي محتوم فناپذير هستي ، حتا اگر اگر مي بودي ، خيلي كار ها براي انجام دادن مي داشتي. دراین منزل دل به رفتن باشد پای نافرمانی کند ، به غایت کم خوری یا به افراط ، زیاد. در حال بی خودی ، خود را ناچیز شمری. و به خود گناه نسبت دهی و از پاکیزگی ظاهر بپرهیزی. و بقراط گفته تعادل روح و تن بر هم خورد.
در اين وادي ، از يادآوري خاطرات بپرهيز و با ياران موافق روزگار بگذران يعني آناني كه هنوز فرصت داشتنشان ميسر است، تمامي زندگي را نظاره كن ، هم اكنون فرصتي مغتنم داري كه با داشته هايت ، با ديگر عزيزانت بيشتر دمساز شوي.
منزل پذیرش
اين آخرين منزل پر شور از جلوه گری مادر دستگاه هاست، سر به آستانه تسليم ميسائي و ديگر توان ستيز ميسر نيست. همگان به خطا نسيان اش مي خوانند، با چشم سر، دل را خالي از ياد دلدار بینند . لیک تو به معكوس نيستي بيانديش، و حيات را از بطن نيستي بيرون كش. بدان و آگاه باش که فناست که به بقا معنا عطا می کند.
براي سپري نمودن باقي عمر تدبير داشته باش. به دنياي دلفريب پيش رو نظاره كن ، مگر همين امر از داغ مرغ زخمي دل ، بكاهد. در اين وادي خود را محك خواهي زد و اگر زمين گير نشده باشي ، عظمت و شكوه ات چشم ها را خيره خواهد ساخت. مكرر تواضع به خرج خواهي دار و از آنجا كه زیبایی به واسطه تواضع زیبا می شود ، مجذوب خلق شوي.
چنانکه چنین خرابی را در کنار داشته باشید ، به او التفات فرمائید ، دعوتش نمائید و راه خروج غم اش را رهنمون شوید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر