۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

خاطرات باقيمانده

هنگامي كه روي كاناپه ام دراز مي كشم،
گوئي حريمي امن دارم و قرار نيست با كس اش شريك گردم،
در آن حال، اگر كتابي دست گرفته باشم،
[ در اين جا خواننده مي بايست بر طمانينه خواندن اش ، بيافزايد ]
قبل از به خواب رفتنم،
كتاب باز، بر روي سينه ام مي آرامد،
آرام،
همچون پرنده اي سپيد و بال گشوده،
تا دلگرم باشم ،
اگر كه خواب، سر زده ، در ربايد ام
نگاه بان انديشه هايم خواهد بود.
[ در اين جا خواننده مي تواند با سرعت دلخواه اش بخواند ]


*

هنگامي كه روي كاناپه ام دراز مي كشم،
مخدر خيال ، وسعت بيشتري از ذهنم را در مي نوردد،
گوئي هرچه از جولانگاه خوابکده كاهيده گردد،
پهندشت روياها ، به بي كرانه گي مي گرايد.
در آن هنگام ،اگر پاورچين از خود به بيرون، ور جهم
مردي ميان سال را خواهم ديد، كه كوسن هاي بازيگوش ،
در برش گرفته اند،
و گوئي، با گردني كج شده ،
با ملاطفت نگاه، نوازش اش مي كنند و هرگز پي نخواهد برد كه:
آيا بيدار بوده كه اين رويا را ديده
ويا داشته رويائي مي ديده،
در رويائي ديگر؟
و آيا تمامي زندگي اش يك رويا نيست؟
و تمامی تغييرات، چیزی جز تاویل برداشت های شخصي اش بوده است؟

*

هنگامي كه روي كاناپه ام به خواب مي روم،
كودكي ام ،
آرام،
آرام،
به سراغم مي آيد و سينه به سينه ام مي سايد،
تكه تكه روياهاي كهنه ام را صدا مي زند
و من لبخند مي زنم،
با چشماني ، همچون نابينايان ، بسته.
و كودكي ام ، در حالي كه دست در دستان مادر دارد، مي پرسد اش:
چرا آن مرد نابينا لبخند مي زند؟!
و مادر پاسخ مي گويد:
" از چيزي كه برايش باقي مانده راضي است، پسرم"

هیچ نظری موجود نیست: