اولین شبی که مهتاب رو دیدم ، داشتم از هیجان دیوونه میشدم
وقتی با ستاره خابیدم، پیش خودم گنتم ، دیگه هیچ آرزوئی تو دنیا ندارم
یادمه یه بار به پروین گفتم : نمیدونم چرا وقتی بهت زل می زنم زانو هام سست میشن؟
بعدش پروین خیلی خندید
یک زمانی هرکس برق چشمام رو میدید، می پرسید چی شده تابلو ؟ بازم زهره رو دیدی؟
.
ولی تو رو دیگه نمیخام ببینم
آخه نورت چشمامو اذیت می کنه
.
.
.
میگم
مممممممممممممممممم
اگه راست میگی،
پس چرا تنها خورشید آسمونم موندی؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر