کل ماجرا ، به همین ترتیبی که ذکر خواهد شد، اتفاق افتاده است و حیف دانستم که برای جذاب تر شدن ماجرا، آرایه بیافزایم یا پیرایش نمایم.
صبح روز واقعه ، قبل از اینکه چشمانم را به بهانه بیدار شدن بگشایم، تصمیمم را گرفته بودم. در دستشوئي حس می كردم تمامی موهاي بدنم سيخ شده و نيز متوجه شدم كمي ميلرزم، وقتي جلوي آئينه قرار گرفتم، تازه پی بردم از چشمام اشك جاري شده، فكر مي كنم از ترس بوده يا نوعي استيصال ممانعت ناپذیر. علیرغم اصرار مادر ، نتوانستم جرعه اي از گلو پائين دهم.
- امروز ظرف ناهارمو نمي برم، با محمدي قرار گذاشتيم امروز ناهار اون رو بخوريم.
حالتي خاص داشتم و گوئي خود را براي رزمي تمام عيار آماده مي كردم. مي بايست سبك بال مي رفتم و تمام تمركزم را براي در هم شكستن كابوسم به كار مي بستم.
- اونوقت مادرش نمي گه: اين همكلاسيت مادر نداره كه براش غذا بذاره؟ اصلا چرا تو غذا نمي بري كه ، دوستت از غذاي تو بخوره؟ اصلن از كجا ميدوني غذاش به تو بسازه ؟ وقتي غذاي بيرون رو نمي توني بخوري ، اينقدر معده ات ضعيفه، چه طور ميخواهي ناهار مردم رو بخوري؟ بيا مامان دارم براي دو نفر غذا ميذارم منت مردم هم سرت نباشه...
و ظرف ناهار را زودتر از زمان معمول مهيا كرد. تنها به هنگام مرگ نيست كه بني بشر گذشته اش را مرور مي كند ، هر زمان كه تحت فشار و سختي قرار گرفتم بلافاصله و ناخودآگاه گذشته مرتبط با آن رويداد از جلوي چشمانم رژه رفته است. به ياد هيجاني افتادم كه روز خريد ظرف داشتم. بعد از اتمام دبستان متناسب با خواسته هاي مدرسه ، امكانات مرتبط را تدارك مي ديديم. جالب اينكه تنها هنگامي كه پدر براي بردنم از مدرسه به دنبالم آمد ، متوجه شد از هزار و اندي دانش آموز تنها انگشت شماري بوديم كه ناهار نخورده به منزل باز مي گرديم. و براي مادر كه بیشتر به فكر آبروي خانواده بود ، صرف ناهار فرزندش در ساعت 5 عصر مشكلي به حساب نمي آمد. لزوما همه مردها و زنهاي حتا خوب توانائي پدر و مادر شدن حتا ضعیف را هم ندارند.
ظرف قهوه اي ناهار را هنگام عبور از حياط به گلخانه بردم و درون يك كارتن خالي جاي دادم. الآن ديگر يك كيف تقريبا خالي مدرسه تنها بار و بنه ام بود . محتويات كيف را در نايلون قرار دادم و كيف را نيز كنار ظرف ناهار جاسازي كردم. در اتوبوس مطابق معمول به نيم طبقه بالا رفتم و چون رديف جلوئي اشغال شده بود، رديف آخر نشستم، معمولا اين كار را انجام مي دادم، شايد مفهومش اين بود كه به دليل كوتاهي سقف طبقه بالائي ، احساس بزرگ بودن را تجربه مي كردم. پند هاي آقا قدرت – كه تقريبا تمام حجم ذهنم را اشغال كرده بود- مرتب پالس مي دادند :
- پسر جان اگه بچه هاي قلدرمحله ،خواستند اذيتت كنن هيچ وقت ازشون فرار نكن، هميشه برو تو دلشون و عبور كن.
اين نصيحت را هنگامي صادر كرده بود كه به اتفاق رهسپار خريد وسايل كوه نوردي بوديم كه پيش از مواجهه با تعدادي از بچه های قوی محله ، پيشنهاد كرده بودم از طرف ديگر خيابان عبور كنيم.
اما ماجراي اين پسري كه صبح ها اذيتم مي كرد ، علي حده بود ، بارها عكسش را انتهاي دفتر ام كشيده بودم با آن فك جلو آمده كه از ديد من چهره اي كاملا اساطيري داشت. اولين برخوردمان مربوط مي شد به روزي كه نتيجه امتحان رياضي ثلث دوم را مي خواستند اعلام كنند و با اين پيش بيني كه قطعا نمره خوبي اخذ خواهم كرد، براي خود مثلا جايزه اي گرفتم ، جايزه يك عدد كيت كت بود كه با نشاطی فراوان در دست داشتم این تحفه از نگاه پسر پنهان نماند. تا بخواهم به خودم بجنبم ، پسر شكلاتم را بلعيده بود و در جواب اعتراض من ، چنان لگدي به ماتحتم زد كه داغي و درد ناشي از آن را هنوز به ياد دارم.
فرمت پسر از اين قرار بود:
- تقريبا هم قد پدرم
- داشتن ريش – كه براي شاگرد سوم راهنمائي عجيب مي نمود ، هرچند كه سه بار رفوزه شده باشد.
- كلاه كپي و فك جلو آمده- كه كمي خشن تر جلوه اش مي داد.
- شلوار مشكي ساسون دار با راه هاي باريك سفيد.
- صورتي پر از راه هاي زخم ناخن بود.
از آن پس كار من اين شده بود كه خوراكي صبح هايم را با چاشني يك پس گردني ، تقديم آقا بكنم. و اگر روزي خوراكي در كار نبود ، آن اردنگي دردناك انتظارم را مي كشيد. هنگامي كه با يكي ديگر از قرباني ها ی دیگر درد و دل كردم، پاسخ شنيدم از آنجا كه فلاني پسر فلان كسك مي باشد، مطمئنا شكايت ات به عوامل مدرسه ره به جائي نخواهد برد هر چند در آن سن و سال اینکه به خانواده یا مسوولین مدرسه شکایت بردن، ضعفی بزرگ به حساب میآمد.
– آخرين سالي بود كه در آن مدرسه بودم وشايد سر و ته ماجرا با چند اردنگي هم ميآمد، اما هنوز هم به اين مي انديشم كه آيا نخوردن چند اردنگي ارزش درگيري و كتك بيشر خوردن یا خرات غیر قابل پیش بینی را دارد يا نه؟
خوب به خاطر دارم، لحظه به لحظه كه به ايستگاه موعود نزديك مي شدم ترسم بيشتر مي شد و تمام بدنم كرخت شده بود. نايلون حاوي كتاب و دفترم را بين كمربند و شكمم فرو كرده بودم تا جلوي ضربات احتمالي گرفته شود. پيچ خيابان را كه گذراندم سيماي پر هيبتش جلوي مدرسه با شكوهي بيشتر از گذشته ، نمايان شد. با حالاتی مابین عزم برای مبارزه و پشیمانی دست و پنجه نرم می کردم.
همچنان که در پياده روي سمت چپ خيابان گام بر ميداشتم و به قد و بالاي پر جبروتش خيره شده بودم کاملا متوجه بودم که چشمانم مملو از اشك است. از دكه شكلات فروشي كه مسبب تمامي دردسر هايم بود عبور كردم، حالا به 100 قدمي اش رسيده بودم . براي جلوگيري از لرزش دندانهايم ،ناخودآگاه آنها را به هم قفل كرده بودم. از جوي به سمت خيابان كه پريدم 50 قدم فاصله داشتم و دیگر تصمیمم را گرفتم . نيم رخ منزجر كننده اش را مي ديدم و سرم به جلو خم شده بود ، به سمتش دويدم. 2 – 3 قدم مانده بود كه ناگهان به سويم برگشت ولي كار از كار گذشته بود كله ام در شكمش فرو رفته بود و اينرسي من او را به عقب رانده، به روي زمين پرتاب كرد، هنگامي كه از رويش بلند شدم با كمال تعجب همانجا خوابيده بود. در الگوريتمي كه براي درگيري با او آماده كرده بودم ، قرار بود در اين مرحله ، بالگد به تخمش ضربه بزنم ولي آن مايع سياه رنگ كه از پشت سرش كه پس از برخورد با جدول جوي آب ، جاري شده بود، كلا منصرفم كرد.
به عقب نگاه كردم تقريبا تمام بچه ها بي حركت و ساکت نظاره ميكردند. بي اختيار دويدم و به طرف خيابان گريختم و پس از نيم ساعت پرسه زدن به مدرسه برگشتم ، اثري از آثار درگيري به ديد نمي آمد و جرات هم نکردم از حال و اوضاع پسر سوال کنم . جزء بچه هائي كه دير به مدرسه آمده بودند، جريمه شدم و به كلاسم رفتم. انقدر التهاب داشتم كه سرم داشت منفجر مي شد.نا خوشآيند ترين وضعيت ها- بسته به موقعيت – ميتواند تبديل به مناسب و دلچسبتريت وضعيتها شود. با توجه به اينكه انزجار عميقي از فشار جمعيت اطرافم دارم، براي اولين بار بود كه هنگام بازگشت از مدرسه احساس خوشي داشتم كه چنين جمعيتي مرا در بر گرفته است و اينكه فشار ناشي از ازدحام دانش آموزان مرا به جلو مي راند دچار احساس شادابي وصف ناپذيري شده بودم . به تنها چيزي كه وقت رسيدن به خانه فكر مي كردم ، بلعيدن غذاي درون ظرفي بود كه در زيرزمين استتار كرده بودم و در دل هزاران بار شكر مادر را به جاي آوردم. پس از نيم ساعتي كه دچار سرگيجه بدي شده بودم، تمام محتويات معده ام را بالا آوردم و پس از اثر كردن داروئي كه در سرم ام ريخته بودند ، خواب شيريني مرا فرا گرفت. فردايش استراحت كردم و تمام روز به مکانیزم فرار فکر میکردم. تصمیم گرفتم اگر پسر مرده باشد ،به یکی از شهرهای شمالی کشور بروم و کارگری کنم حتا وسایلم را در یک ساک جای دادم و کتاب مادر ماکیسم گورکی را دم دست گذاردم.
پس فرداي حادثه وقتي قرباني ديگري كه پيشتر در باره اش گفتم، تشريح كرد كه:
-باور نمی کنی پسر، دیروز سرشو گچ گرفته بودن و سي چهل نفرکه اکثرشون لباس نظامی پوشیده بودن ، دنبال پسره این ور و اونور میرفتن و مدرسه رو سرشون گذاشته بودن.
و اضافه کرد:
- دمت گرم پسر، چیکار کردی. ولی کاش یه هفته ای نمیومدی مدرسه.
ازطرفي به خاطر زنده بودن پسر خوشحال بودم و از طرف ديگر به خاطر دردسر هاي بعدي ته دلم خالي شد. در انتها گفت:
-خنگ خدا فکر میکرد سوم هستی و مدیر فقط بچه های سوم رو به خط کرده بود تا دنبالت بگردن.
متوجه شدم پسر مجبور بود ماجرای کوچک بودنم را پنهان كند تا بيشتر از اين تحقير نشود. دیگر خیالم راحت شده بود ماده مخدر پیروزی ،آرام آرام داشت در بدنم اثر میکرد.
صبح روز بعد ، باز هم پسر جلو مدرسه ديدم ، منتها با كلاه بافتني!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر