سپاسي سه بار نثار ساحت دَيار كه كالبد را به فروغ ايزدي جلا داد و وجود را به معونت نبوي صلا و قيام را به ضرورت داوري بلا.
نفس سينه را در آرزوي وصالش تاب نيارست
و قفس ديده را در ياد فراغش خواب نبايست
شاكران افلاكي به تعدد عبوديت بسنده كردند و عالمان خاكي به تعذر در معصيت
غمزه وصالش تاب از صالحان مي ستاند و نغمه صلايش خواب از پارسايان مي رماند
در فسحت ايام انبازت نكرديم كه در ليال ضجرت مونس
تا ياد عزيزت به دل ماست تو هستي – تا محفل جان مامن عنقاست تو هستي
دي عارف دلسوخته از درد ترا گفت – تا يك دل شوريده و رسواست توهستي
باده گساران كلامت تعلق درباختند و شعله پردازان شرارت زنار درساختند
تا ساقي چه رساند
آنكه بر حريم حبت بال گذاشت ، هفت منزل عشق را بر گره دار نگاشت
تا ساقي چه نمايد
و تا عشق سالك كونين بباخت ، هذيان تب شبت ، غزل را ملهم عشق شناخت
تا به صفاي تبت هزج گوئيم و به عشق شبت غزل:
شب است و شاهد و شيدا، شبي شاهد وش شيدا - شبي شوريده و زيبا و عاشق پرور و ديبا
درونش رازها پنهان ، ز رندان و غزل گويان - ز ايجاز مه تابان ، درون سينه ها پيدا
شهيدان شب كويت ، ز جعد تاب گيسويت - نشسته بر سر كويت ، دلي دارند خون پالا
شرار من چو بر خيزد، كه مي در ساغرم ريزد - شرابش فتنه انگيزد ، بسوزاند دل ما را
شبي لايعقل ومدهوش ،پس از آواي نوشانوش - چنان بگشودمش آغوش، كه ماهي در بردريا
نگار ارغوان پوشم،که خواند افسانه در گوشم - زهجرش جمله در جوشم، به عشقش یکه و تنها
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر