میدونی ! هنوز داشتم رخوت مستي خواب صبگاهي رو با خودم مزمزه مي كردم . خوب، معمولن اين كار رو انجام مي دم. درست مثل يك دل سير دستشوئي رفتن و آرامش بعدش ...
چند قدم از ورودي دور نشده بودم كه دستشو گذاشت رو شونه راستم ،
اون موقع صبح، برگشتم ديدم كونشو كج كرده ، دستشو به كمرش زده و با لب و لوچه آويزون ميگه :
مرد! وايستا ، دارم قصه پائيز مي گم.
زمين رو نگاه كردم ديدم راست ميگه چند تا ئي هم از برگ هاي رنگ و رو رفته اش ، مثل كف دست رو چمن ها ، نیمکت چوبی رنگ و رو رفته ، و سنگفرش پياده رو گذاشته . گفتم :
شرمنده عجله دارم، عصري برگشتني باهات اختلاط مي كنم. و گفت :
هوووووي ، كجا وايستا مي خام همينو بهت بگم...
همين طور كه دور مي شدم ، از دور داشت عربده مي زد و ليچار بارم ميكرد:
بدبخت بدو ، بدو كه به سرويس برسي ،...
بعد از ظهر ، علیرغم اینکه پیاده روهه تو ظل آفتاب بود، راهمو ، جوری انتخاب کردم که روی نیمکت جلو پاش بشینم و باهاش اختلاط کنم، این طور بود که با نیش باز و گشاد گشاد به سمتش رفتم و دیدم که مشغول سرگرم کردن یه بچه است و هی دستاشو میذاره روسر بچه و کیف می کنه و میخنده،
میخاستم بگم به حرفات فکر کردم ، میخاستم بپرسم منظور ات از پائیز ، آیا موقتی بود یا دائمی، میخواستم بگم خوب ، تو پائیز هم می تونی لذت بخش ترین لحظات زندگی تو رقم بزنی و...
خوب، راستش منو به تخمشم حساب نكرد
از كنارش كه رد ميشدم مطمئن بودم اون هم حواسش به من هست و حساب ام نميكنه ، نمیدونم شاید تنبیه ام می کرد و شاید هم با این رفتار اش داشت بازم بهم پیام می داد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر