۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه

صبح امروز

بیشترین دلیلی که باعث شد توجهم جلب او شود ، گوشهای بسیار بزرگش بود با دهانی باز و زباني از دهان بیرون زده. از پشت قاب عینکی که دو ذره بین کلفت را در بر گرفته بود، مستقیم به جلو نگاه میکرد ، طوری که گوئی تمام تمرکزش روی نقطه فرضی روبه رویش قرار داده است و به منظور دیدن نقطه فرضی مجبور به قوز کردن شده بود ، علیرغم این خمیدگی ، آنقدر عظیم بود که عرقچین مشکی اش به سقف بچسبد.
و چقدر رخت و لباس پوشیده بود ؟ آنقدر که نمی توانستی تشخیص دهی تنومندی اش ، مربوط به جثه ی سترگ اوست یا پوشاک زمختش – و آن شال گردن تقریباً نو– که در نگاه اول پیش خود می پنداشتی کسی می خواسته با آن شال گردن پشمی و ضخیم خفه اش کند ، موفق نشده و رهایش کرده است و به همین دلیل هم دهانش باز مانده و زبانش بیرون . در گرگ و میش صبحگاهی و توانستم بافت ظریفی که بر لبه شال حاشیه دوزی شده بود را تشخیص دهم و نیز شوقی که در تمام طول بافت نزد بافنده بوده ، شوق انتظار اولین باری که پیرمرد آن را به گردن می اندازد.
- عذر میخوام پدر جان پول خرد نداشتم
صدای مسافر پشت سری از اوهام خارجم کرد و بلا فاصله اسکناس آبی رنگش از کنار گوشم به سمت راننده پرواز کرد. تازه هنگامی که دستش را از روی دنده برداشت ، لرزش های شدید آن دست پر هیبت را متوجه شدم و حدس زدم به همین دلیل دائما دنده را محکم چسبیده بود . علیرغم فرکانس بالای لرزشها ،لحظاتی بعد، به طرز معجزه آسائی هزارو ششصدو پنجاه تومان باقیمانده پول ، از سطل زیرپایش خارج شد و در دست مسافر آرام گرفت. وقتی برگشت و با آن چشمهای درشت شده پشت ذره بین ها به من زل زد متوجه شدم چه چهره دلچسب و مهربانی دارد و چه گنده معصومی است این مرد.
کف دست پهن مرتعشش را به طرفم دراز کرد ، بی اختیار- به حرمتش- پولم را روی داشبورد قرار دادم ، با دو دستم اطراف دستش را گرفتم -چه هوس ممانعت ناپذيري بود هوس بوسيدن كف آن دستها .

چند قدم که دور شدم ایستادم و نگاهی به پشت سرم انداختم . یک تاکسی را دیدم که در وسط میدان ، مورب ايستاده بود و راننده عظیم الجثه اش به من زل زده،
با دهانی باز و زبانی بیرون آمده.

هیچ نظری موجود نیست: