۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

چند را؟

در خیابانی که تنها مجال عبور یک اتومبیل است، انباشتگی خودروها ، کلافگی ترافیک – تنها اشتغال ذهنی ات همین موسیقی شبه عصر گوتیک است که روحت را به آن می سپاری:
Mornie ut?
Believe and you will find your way
Mornie alanti
A promise lives within you now …

کمی که جلوتر جمال ماهروی مسبب ازدحام، استهلال می گردد. پیش خود می گوئی : از آن دسته شغلها است که پوشاکش باعث میشود نیاز به پرسیدن کسب و کارشان نداشته باشی.
به جلو نگاه کن که تبادری در کله اش منعقد نشود که تو نیز مانند چاکران صف اندر صف اش ، انتظار نیم نگاهی داری ، امان از این کاسه محدب " غلاغ تک زده ها" ، در دل اندام و قامتش را میستائی – باورت نمی شود- یک لحظه میخکوب می شوی ، چرا به طرف تو میآید؟ یک آن، نفست در سینه حبس است ، دستش به سمت دستگیره درب رفت، باور نمیکنی، درب خودرو را باز کرد و حالا کنارت نشسته،
- فکر می کنم اشتباهی شده ، من مسافر کش نیستم.
- فقط خواهش می کنم از اینجا برو ، خیلی تابلو شدم.
به میدان گاه که میرسی راننده خودروی شیک جلوئی ، سرعتش را کم میکند، شیشه دودی اتومبیلش را پائین میدهد ، با لبخند و مشتی گره کرده:
-"دمت گرم "+ یک چشمک
تمام موتورهای مغزت کار می کند ، آدرنالین به بالاترین حدش رسیده: اگرم آشنائی - همسایه ای- "فامیلی، ببیند؟ همکاران؟ زیر و رودست ها؟ "خداوندا این چه خبطی بود مرتکب شدم؟
احساس میکنی خطر نزدیک است ، پرچم کشورت بر فراز کانکسی سبز ،
Shit
-چرا جلوی نیروی انتظامی وایستادی دیوانه؟
با تمام توان خودرو take off میکند و مثلاً فرار می کنی! سر پیچ ترجیح میدهی بیاندازی در بزرگراه. آخ که چه امنیتی دارد این بزرگراه! از خنکی برخورد باد به پیشانی ات تازه متوجه می شوی سر تا پا خیس عرقی و دقیقه ای میگذرد تا به خود اجازه دهی با چشم به قدر یک ناخنک ، هیزی کنی، بالاخره از ما به ازاء آنقدر به مخاطره افتادن، این اندازه سهمت می شود!
-اَه این چه آشغالیه گوش میدی،
بلافاصله یک cd از کیفش خارج می کند، cd را عوض می کند:
- 1-2-3 امیر عباسه...

- از مسیرتون که دور نشدید؟
-"از مسیرتوووون" ، مسیر من مسیر خودتونه!! + خنده دلربا
انصافاً چهره زیبائی زیر این حجم میک آپ دهاتی پنهان کرده، اگر این پری چهر- بالقوه- سهم تو بود ، شاید می شد با زدودن آب و رنگ مسخره اش و یک دور خرج نیمه سنگین در میدان محسنی ، لا اقل ظاهرش را – به قول تاجی- تبدیل به عنصری کنی که از نظر ظاهری...
-مکانت کجاست؟
وقتی با نگاه هاج و واج ات روبرو می شود ادامه می دهد:
-اگه مکان نداری میریم خونه من ، الآن مامانم نیست ولی خرجت میره بالا بالاها.
-ببینید من الآن پول چندانی همرام نیست شما بفرمائید کجا میرین ، همون اطراف می رسونمتون.
-نیگاه کن به امام حسین فقط از مرامت خوشم اومده وگرنه 80 تومن 100 تومن میگفتم – ولی برای تو 50 تومن بیشتر آب نمی خوره.
یاد هزینه آخرین شامی می افنی که با نازنين ات بودی،
دوباره نگاهش می کنی به عنوان یک 50 تومانی که 80 یا 100 هزار تومان می ارزد. و مقایسه میکنی با یک شام همراه عزیزت.
-شاید سنم بالا بزنه اما خدا وکیلی 20 بیشتر نیس .
بلافاصله در یک اقدام غافلگیر کننده دستت را می چسپد و به روی سینه اش می گذارد، فوراً راهنما به چپ زده به لاین سرعت می روی که حداقل از یک جهت در دید خودرو های کناری واقع نشوی، علیرغم اینکه تمام حواست معطوف به سر نشینان خودرو های کناری است.
-ببین من واقعاً میخوامت الآن ، گرد اش کن بریم دولت آباد اول وای میسی ببینم همه چی ردیفه، یه را میریم سی خرجت میشه- خلاص.
از خاص بودن اصلاح " یه را " جا می خوری و بلافاصله یاد 30 تومان ، معادل دو کیلو پسته ای می افتی که برای ... تهیه کرده بودی.
-ببینید من واقعاً الآن گرفتارم، شما شماره موبایلتونو . . .
-اگه الآن ... لازم نبودم بیخیالت شده بودم، دیگه لامصب بیس تومن رو که داری؟
بلا فاصله یاد ساعتی پیش میافتی که برای یک باک پر بنزین با سهمیه آزاد ، همین قدرها پرداخت کرده بودی. و حس غریبی می کنی ، این حس خوشآیند مربوط به چه چیزی میتواند باشد؟ مطمئنی غیر فیزیکی نیست، ما بین دستهایت که روی فرمان قرار دارد یک دست ظریف را می بینی که به طرز ماهرانه ای تو را پرواز میدهد و...
با ضربه و تکان وحشتناکی سرت را بلند میکنی و میبینی دیگر کار از کار گذشته.
وقتی دخترک درب را باز می کند معلوم میشود گاردریل طرفش کنده شده ، و هنگام بستن درب و دور شدنش:
-بی عرضه.
جلوی اتومبیل که می ایستی با یک برآورد ساده ، خسارت را حدود 400 تخمین می زنی، و نا خودآگاه حساب می کنی که " 4 را صد تومانی 8 را 50 تومانی 20 را بیست تومانی!!!"
پشت فرمانی و سوئیچ را باز میکنی:
- 1-2-3 امیر عباسه...

هیچ نظری موجود نیست: