این یکی مربوط می شود به بعد از هجرت ...
بعد از سفر همیشگی مادربزرگ ما و عمو ها به سه نقطه ی مختلف شهر هجرت کردیم، گیشا، یوسف آباد و شهرآرا.
در هفته اول بود که رفتار های ناشناخته ای از بچه محل های جدید می دیدیم:
-به دختر های هم محل شان هم متلک می انداختند...
-خیلی هاشان با لباس ای زیبا و موهای سشوار زده بیرون می آمدند...
-خوردن مشروب تفاخر بود و شنبه به شنبه کیسه های زباله پر از شیشه های خالی جلوی درب آپارتمان ها بود...
در همان هفته اول پیرزنی با عصا را دیدم که بار خود را کشان کشان به منزل می برد، طبق عادت رفتم که کمک کنم که نخستین ری اکشن اش بلند کردن عصا به طرف من بود و پس از پی بردن به منظورم ، تنها تحیر و تعجب اش را نشانم داد و من نیز دور شدم.
عین همین اتفاق برای یکی از پسر عموها، در محله دیگر شهر نیز رخ داده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر