۱۳۹۰ آبان ۱۴, شنبه

خاطرات کودکی - شش

عروسی:
منزل آقای مهندس در ته کوچه ، حیاطی بسیار بزرگ داشت و رسم شده بود تمام فک و فامیل اش که عروسی داشتند ،مراسم را آنجا برگزار کنند.
عمارت ما نیز مماس با حیاط مهندس بود. یعنی داخل کوچه ، از درب وردوی منزل ما که وارد می شدی - سمت چپ - ما می زیستیم .هنگام عروسی سرقفلی داشت که عروسی های پر زرق و برق را دید بزنیم:
رشته های رنگارنگ ریسه ها، کاغذ کشی ، چراغ های زنبوری پایه دار ، میز و صندلی هائی که با ملحفه ی سفید پوشانده شده بودند و البته ارکستر که ورودی درگاه منزل بود ،هرچند کمی از ما دور...
رسم بود وقتی ارکستر شروع به نواختن می کرد همه ی ما بچه ها می رقصیدیم بالای بام!! طی یکی از همین رقصیدن ها ، سعید از بالای بام با سر به باغچه فرود آمده بیهوش شد. پس از به هوش آمدن اش ، متوجه شدیم کمی شیرین می زند و نتوانست درسش را هم تمام کند .چنین شد که رفت وردست دوست پدربزرگ در بازار؛ شاگردی .. و ما چه قدر دلمان برایش سوخت...
در حال حاضر سعید ، متمول ترین عنصر بچه های فامیل است!
ارادتمندیم آقا سعید:-)

هیچ نظری موجود نیست: