۱۳۹۰ آبان ۱۲, پنجشنبه

خاطرات کودکی - دو

محمد آقا عادت داشت وقتی پسرانش با کسی دعوا می کنند، از دور مراقب باشد و جلو نیاید.
آن روز امیر، پسر سوم یا چهارم اش، طبق معمول با علی تیرانداز درگیر شده بود.
وقتی علی را زمین زد چند لحظه مردد بود و بعد لگد محکمی به او نواخت ...
محمد آقا علیرغم عادتش دوان دوان نزدیک شد و چنان سیلی به گوش امیر زد که تا جوی کنار خیابان پرتاب شد و متعاقب اش به امیر گفت:
"مگر نمیدونی کسی رو که زمین خورده، نباید زد!"

هیچ نظری موجود نیست: