این یکی را خودم یاد ندارم و مرحوم پدر نقل کرده است:
می گفتند : سه و نیم ساله بودی که تو و برادرت را برای دیدن شاه که از خیابانی می گذشت همراه برده بودم و از عقب مواظب تان . و تو ، مطابق معمول مجسمه ی سنگین "خروس" گچی ات را به همراه آورده بودی!
شما کله هایتان را از لای پاهای جماعت عبور داده بودید که شاه را ببینید و پسرکی هم سن و سال برادر بزرگت ،او را هل داد و با پس سر ،به زمین اش زد . تا بیایم به خود بجنبم دیدم خون از سر پسرک بیچاره فواره می زند و تو بالای سر اش با خروس گچی ایستادی...
پسرک گریه کنان ، دست روی سر خونی فرار کرد و همین شد که بعد از شش ماه ، در چهارسالگی گذاشتمت کلاس اول دبستانی که مدیرش دوستم بود، به عنوان مستمع آزاد... بگذریم که معدلم چند شد و ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر