۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه

صدای معصوم در

صدای در آمد.
مرد بود... کلید داشت، اما در که می زد، یعنی دستش پر بود.
زن لبخند شد. در را باز کرد:
- سلام بانو!
- سلام آقا... قربان دست های پر ات بروم!
- سفره را بیانداز... « دشتی» آورده ام امروز.
- دشتی... غم دارید آقا؟
- ...
- ...
- ...
- ببینید چیزی کم نیست؟ ... شمع ها را آوردم... نوشیدنی هم... قوطی سیگارتان این جاست... بله خب، من هم می کشم.
.
.
.
- دستمال...؟
- آقا... بگذارید اشک هایتان سهم لب های من باشد امشب.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

موم خیالت را به امید یافتن کمی شهد دیگر، همچنان میجوم

آی ،این ترس مراجعت به خانه!
آی، این ترس مواجهه با شاخ و شانه کشیدن های فایتر تنهائی!
بال در بال حضور محترم رایحه عزیز ات
و اکنون دریافتم که خدای را به چه بهانه سپاس گویم
این استعداد شگرف!
این محرک شه بال خیال!
و این پرده سحر انگیز حافظه تصویری من!
تخمه، آجیل بستنی سیگار...
چراغ ها خاموش، حتا شمع ها، مینشینم
آرام
با پلک ، پرده ای بر حضور منزل می کشم
سسسسسسسسسسسسسسسسس
سکوت
آی فایتر! تو نیز هم
و سپاه غالب سیاهی
بی اراده و بی اجازه شروع می شود
صحنه ها پیوسته اند، همانهائی هستند که تا پیش از رسیدن به منزل، با هر پلک زدن به سراغم می آمده
کنار ات مینشینم و به کنار ات می کشم
ناز ات می کشم و نوازش ات هم
از خود بی خودم، آرامم، آرام در دل می گویم سپاسگزارت هستم نازنینم
رخ به رخ ات میچسبانم و بارخ می نوازم ات
و سر ات را که بالا میگیری ، لبانم حیران، همچون حلزون مست روی گردن ات پرسه می زند
محترم داشتن و نوازش پرندگان،کوچک بودن دستان -به قول تو مهربان- ام را به رخ میکشد
ممنون ات هستم دل آرامم
و ناقوس مهیج نفس هایت طاقتم را خاتمه می بخشد
مغناطیس لبانت هدایت ام می کند
و می بوسم ات
یعنی لب پائین ات را بین دو لب می گیرم و می لغزانم
دست راست نیلوفر گون ام، خرامان به دور کمر ات حلقه می شود
و دست چپ اما چون بچه کلاغی بازیگوش و کنجکاو ، از زیر بازوی راستت راهی می کاود تا با قلف بازی کند
نیلوفر به سوی خودم میکشاندات و بچه کلاغ قلف میگشاید
سر هامان با افق زاویه دارند و و پره های بینی مان کنار به کنار اند
زبانم کمی شیطنت می کند حلزون اما موقر
نیلوفر به پشت زانوان ات می خزد وبچه کلاغ همانجاست و حلزون نیز روی لبان عزیز ات
کاملن هماهنگ عروج ات می دهند و به رویاها می برندت
آن محراب محترم را با قدوم ات آذین می بندم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

اصن قبول که بعضی از مردم به سن پیری که میرسن موقر و فهمیده میشن
ازم قبول کن بعضی هاشونم خرفت میشن و فکرم میکنن خیلی خوبن تازه
حاضر نیستم یک لحظه تو خرفتیام باشم
به هر قیمتی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

شنبه
اين شنبه لعنتي

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

DOMINO

این بازنگری سلسله اتفاقات، این خاراندن کهیر طرف چپ گردنت، با بر جای گذاشتن ناخواسته تلفن همراهش، متاثر از خستگی یک هم آغوشی طولانی ، کلید می خورد.
اینکه از دریچه سوراخ کلید با چه صحنه ای مواجه می شوی ، یک سطح سکه است و کنار آمدن با انجام این رفتار، بقیه سطوح. و جایزه این تجاوز غیر قانونی مناظر بدیعی از این دست می تواند باشد :
• یک زاری غم بار و بی صدا که در نتیجه دلشکستگی است
• هیجان پسرک هنگام ماستربیشن
• تلاش بچه گربه به منظور گرفتن دم اش
• مجامعت بی رمق والدینت که به بازپرداخت اقساط به هنگام سر رسید می ماند.

تلاش می کنی از جائیت توجیه استخراج کنی و به خود می گوئی وقتی هیچ شاهدی نیست ، به آن ماند که رخدادی محقق نشده. ویا اینکه اگر در فرهنگی رشد کرده بودی که این عمل قبحی نداشت ، وجدان درد نیز به سراغت نمی آمد. ما در اینجا فرض می کنیم آغوشت را به وسوسه می گشائی و لاجرم ابتدا کجا را بو می کشی؟
SMS Inbox? ، کاملن درست است. شاید غریزه خود دوست داشتن ات تو را به سمت نام خود ات بکشاند. و با امکان فیلترینگ گوشی اش پیامک های ارسالی خودت را دوره می کنی:

• SALAM, SOBHE TO HAM BEKHEIR
• OK
• MAMNOON, MAN HAM HAMINTOR
• FEKR NEMIKONAM FORSAT KONAM
• نه
• OK, MIAM DONBALET.
• NA, BE SALAMAT.
• MAN HAM HAMINTOR

یکی دوتا جوک زیر کمری بی کلاس هم پیدا می کنی... اما. اما یک اسم چقدر زیاد تکرار شده! با خواندن متن هایش به راحتی متوجه می شوی که با ظرافت و ایهام، نامی هم جنس خودش انتخاب کرده. بعد از فیلتر اسمش:

• سلام، نازنینم حالت خوبه؟
• ممکنه یه تماس بگیری؟
• چرا ریجکتم کردی؟ فکر کنم این اولین بار بود که این کار رو انجام دادی!
• از من خطائی سر زده دسته گلم؟ امروز مرتب این سوال تو ذهنم پرسه میزنه و پیش خودم میگم کدوم یکی از کارهائی که کردم اذیتت کرده؟ و شاید کسی چیزی پشت سرم بهت گفته و شاید هم دچار سوء تفاهم شده باشی. خواهش میکنم فقط یه جواب بهم بده.
• خیلی دلتنگتم. هرچند می دونم خیلی بدت میاد ، اما امروز رو بروی در محل کارت ایستادم که فقط یک نظر از دور ببینمت و تو دلم قربون صدقه ات برم.
• آرام جانم، امیدوارم هر جا که هستی، خوشحال باشی.
• سلام عزیز دلم ، مطلع غزلی رو که امروز شروع کردم رو برات می نویسم …..

و این غزل انقدر پر حس و زیباست که میخکوب میشوی و پیش خود آرزو می کنی کاش یکی از اشعارت میتوانست همچو حسی را به مخاطب انتقال دهد ، دیگر توان نداری ادامه دهی ، ذهنت پر می شود از سوالات متنوع مانند این که:
توجای چه کسی را گرفتی؟ و چرا تو را به او ترجیح داده؟ و چقدر این جملات آشناست؟ آها کافیست در Sent sms's بگردی و شبیه همین جملات را می بینی. خدایا چقدر شباهت؟! "من چه کار کردم؟" با این تفاوت که این قربانی توانائی سرودن غزلی ناب دارد و تو نه. تمام این ها بدین معنی است که تو با غرور و بی میلی ،دلدار کسی را به آغوش می کشی که تشنه شنیدن صدا و استشمام بویش است. تو نیز در دل محسناتی که دلدار قبلی ات داشت و او فاقد اش است را که مقایسه می کنی ،از این یکی دلزده می شوی! غافل از این که همین مشخصه ها برای دیگری ، میتواند آرام جان باشد. یعنی این جای رژ که هر دفعه از طرف چپ گردنت، به سرعت پاک می کنی ، متعلق به کس دیگری بوده؟ یعنی کلید جذب شدنش به تو ، همین بی تفا وتی ات بوده؟ یا مثلن سن، چهره ، وضعیت اجتماعی یا . . .
بگذار یک بار مرورکنیم، تو مرتبن از این ایراد می گیری – در مقابل، هیچ وقت نتوانستی از آن ایراد بگیری، نه اینکه نمی شد، نه ، توانش را نداشتی یا دلت نمی آمد. این ، گاه و بیگاه انواع خوراکی برایت تدارک میبیند در حالی که خوب به یاد داری، وقتی به یک خوراکی خوشمزه می رسیدی ، تنها وقتی با لذت می خوردی که یا برای آن هم تهیه می کردی یا به همراهش می خوردی! پیش خود فکر می کنی کاش می توانستی این را با شاعر نگون بخت آشتی دهی ، خوب ، جذابیت اش برای تو که هیچ است و نبودش درد ات نمی آورد . می گوئی باید منطقی تر بود، اگر با تو نباشد با شاعر نیز نخواهد بود دیگر دوستش ندارد ، حداقل اینکه در تو جذابیت ها ئی پیدا کرده که شاعر ، فاقد آن بوده. یعنی بعضی از جذابیت ها به مذاق تنها بعضی دیگر خوش می آید.
باید پذیرفت که شرایط بغرنجی است. لابد بعضی به خود می بالند که مورد توجه کسی هستند که خود ، آرزوی جمعی دیگر است. غرق در این افکار زنگ را میزند و پشت میکروفون ، پریشان می گوید که گوشی اش را گم کرده و آیا ممکن است که اینجا جای گذاشته باشد؟ کلید درب باز کن را که می زنی ، چند لحظه دیگر جلویت ایستاده است و تو مسخ شده جلوی او و گوشی اش در دستت. همان طور که انتظار داری طرف چپ گردنت را می بوسد و تو که می دانی باید چه کنی؟
این بار پاکش نکن.
به حرمت دیگران

۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

میگم
اگه راست میگی
الآن کجائی ...؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

وقتي اول راهنمائي بودم - برايم اتفاق افتاد

کل ماجرا ، به همین ترتیبی که ذکر خواهد شد، اتفاق افتاده است و حیف دانستم که برای جذاب تر شدن ماجرا، آرایه بیافزایم یا پیرایش نمایم.
صبح روز واقعه ، قبل از اینکه چشمانم را به بهانه بیدار شدن بگشایم، تصمیمم را گرفته بودم. در دستشوئي حس می كردم تمامی موهاي بدنم سيخ شده و نيز متوجه شدم كمي ميلرزم، وقتي جلوي آئينه قرار گرفتم، تازه پی بردم از چشمام اشك جاري شده، فكر مي كنم از ترس بوده يا نوعي استيصال ممانعت ناپذیر. علیرغم اصرار مادر ، نتوانستم جرعه اي از گلو پائين دهم.
- امروز ظرف ناهارمو نمي برم، با محمدي قرار گذاشتيم امروز ناهار اون رو بخوريم.
حالتي خاص داشتم و گوئي خود را براي رزمي تمام عيار آماده مي كردم. مي بايست سبك بال مي رفتم و تمام تمركزم را براي در هم شكستن كابوسم به كار مي بستم.
- اونوقت مادرش نمي گه: اين همكلاسيت مادر نداره كه براش غذا بذاره؟ اصلا چرا تو غذا نمي بري كه ، دوستت از غذاي تو بخوره؟ اصلن از كجا ميدوني غذاش به تو بسازه ؟ وقتي غذاي بيرون رو نمي توني بخوري ، اينقدر معده ات ضعيفه، چه طور ميخواهي ناهار مردم رو بخوري؟ بيا مامان دارم براي دو نفر غذا ميذارم منت مردم هم سرت نباشه...
و ظرف ناهار را زودتر از زمان معمول مهيا كرد. تنها به هنگام مرگ نيست كه بني بشر گذشته اش را مرور مي كند ، هر زمان كه تحت فشار و سختي قرار گرفتم بلافاصله و ناخودآگاه گذشته مرتبط با آن رويداد از جلوي چشمانم رژه رفته است. به ياد هيجاني افتادم كه روز خريد ظرف داشتم. بعد از اتمام دبستان متناسب با خواسته هاي مدرسه ، امكانات مرتبط را تدارك مي ديديم. جالب اينكه تنها هنگامي كه پدر براي بردنم از مدرسه به دنبالم آمد ، متوجه شد از هزار و اندي دانش آموز تنها انگشت شماري بوديم كه ناهار نخورده به منزل باز مي گرديم. و براي مادر كه بیشتر به فكر آبروي خانواده بود ، صرف ناهار فرزندش در ساعت 5 عصر مشكلي به حساب نمي آمد. لزوما همه مردها و زنهاي حتا خوب توانائي پدر و مادر شدن حتا ضعیف را هم ندارند.
ظرف قهوه اي ناهار را هنگام عبور از حياط به گلخانه بردم و درون يك كارتن خالي جاي دادم. الآن ديگر يك كيف تقريبا خالي مدرسه تنها بار و بنه ام بود . محتويات كيف را در نايلون قرار دادم و كيف را نيز كنار ظرف ناهار جاسازي كردم. در اتوبوس مطابق معمول به نيم طبقه بالا رفتم و چون رديف جلوئي اشغال شده بود، رديف آخر نشستم، معمولا اين كار را انجام مي دادم، شايد مفهومش اين بود كه به دليل كوتاهي سقف طبقه بالائي ، احساس بزرگ بودن را تجربه مي كردم. پند هاي آقا قدرت – كه تقريبا تمام حجم ذهنم را اشغال كرده بود- مرتب پالس مي دادند :
- پسر جان اگه بچه هاي قلدرمحله ،خواستند اذيتت كنن هيچ وقت ازشون فرار نكن، هميشه برو تو دلشون و عبور كن.
اين نصيحت را هنگامي صادر كرده بود كه به اتفاق رهسپار خريد وسايل كوه نوردي بوديم كه پيش از مواجهه با تعدادي از بچه های قوی محله ، پيشنهاد كرده بودم از طرف ديگر خيابان عبور كنيم.
اما ماجراي اين پسري كه صبح ها اذيتم مي كرد ، علي حده بود ، بارها عكسش را انتهاي دفتر ام كشيده بودم با آن فك جلو آمده كه از ديد من چهره اي كاملا اساطيري داشت. اولين برخوردمان مربوط مي شد به روزي كه نتيجه امتحان رياضي ثلث دوم را مي خواستند اعلام كنند و با اين پيش بيني كه قطعا نمره خوبي اخذ خواهم كرد، براي خود مثلا جايزه اي گرفتم ، جايزه يك عدد كيت كت بود كه با نشاطی فراوان در دست داشتم این تحفه از نگاه پسر پنهان نماند. تا بخواهم به خودم بجنبم ، پسر شكلاتم را بلعيده بود و در جواب اعتراض من ، چنان لگدي به ماتحتم زد كه داغي و درد ناشي از آن را هنوز به ياد دارم.
فرمت پسر از اين قرار بود:
- تقريبا هم قد پدرم
- داشتن ريش – كه براي شاگرد سوم راهنمائي عجيب مي نمود ، هرچند كه سه بار رفوزه شده باشد.
- كلاه كپي و فك جلو آمده- كه كمي خشن تر جلوه اش مي داد.
- شلوار مشكي ساسون دار با راه هاي باريك سفيد.
- صورتي پر از راه هاي زخم ناخن بود.

از آن پس كار من اين شده بود كه خوراكي صبح هايم را با چاشني يك پس گردني ، تقديم آقا بكنم. و اگر روزي خوراكي در كار نبود ، آن اردنگي دردناك انتظارم را مي كشيد. هنگامي كه با يكي ديگر از قرباني ها ی دیگر درد و دل كردم، پاسخ شنيدم از آنجا كه فلاني پسر فلان كسك مي باشد، مطمئنا شكايت ات به عوامل مدرسه ره به جائي نخواهد برد هر چند در آن سن و سال اینکه به خانواده یا مسوولین مدرسه شکایت بردن، ضعفی بزرگ به حساب میآمد.
– آخرين سالي بود كه در آن مدرسه بودم وشايد سر و ته ماجرا با چند اردنگي هم ميآمد، اما هنوز هم به اين مي انديشم كه آيا نخوردن چند اردنگي ارزش درگيري و كتك بيشر خوردن یا خرات غیر قابل پیش بینی را دارد يا نه؟
خوب به خاطر دارم، لحظه به لحظه كه به ايستگاه موعود نزديك مي شدم ترسم بيشتر مي شد و تمام بدنم كرخت شده بود. نايلون حاوي كتاب و دفترم را بين كمربند و شكمم فرو كرده بودم تا جلوي ضربات احتمالي گرفته شود. پيچ خيابان را كه گذراندم سيماي پر هيبتش جلوي مدرسه با شكوهي بيشتر از گذشته ، نمايان شد. با حالاتی مابین عزم برای مبارزه و پشیمانی دست و پنجه نرم می کردم.
همچنان که در پياده روي سمت چپ خيابان گام بر ميداشتم و به قد و بالاي پر جبروتش خيره شده بودم کاملا متوجه بودم که چشمانم مملو از اشك است. از دكه شكلات فروشي كه مسبب تمامي دردسر هايم بود عبور كردم، حالا به 100 قدمي اش رسيده بودم . براي جلوگيري از لرزش دندانهايم ،ناخودآگاه آنها را به هم قفل كرده بودم. از جوي به سمت خيابان كه پريدم 50 قدم فاصله داشتم و دیگر تصمیمم را گرفتم . نيم رخ منزجر كننده اش را مي ديدم و سرم به جلو خم شده بود ، به سمتش دويدم. 2 – 3 قدم مانده بود كه ناگهان به سويم برگشت ولي كار از كار گذشته بود كله ام در شكمش فرو رفته بود و اينرسي من او را به عقب رانده، به روي زمين پرتاب كرد، هنگامي كه از رويش بلند شدم با كمال تعجب همانجا خوابيده بود. در الگوريتمي كه براي درگيري با او آماده كرده بودم ، قرار بود در اين مرحله ، بالگد به تخمش ضربه بزنم ولي آن مايع سياه رنگ كه از پشت سرش كه پس از برخورد با جدول جوي آب ، جاري شده بود، كلا منصرفم كرد.
به عقب نگاه كردم تقريبا تمام بچه ها بي حركت و ساکت نظاره ميكردند. بي اختيار دويدم و به طرف خيابان گريختم و پس از نيم ساعت پرسه زدن به مدرسه برگشتم ، اثري از آثار درگيري به ديد نمي آمد و جرات هم نکردم از حال و اوضاع پسر سوال کنم . جزء بچه هائي كه دير به مدرسه آمده بودند، جريمه شدم و به كلاسم رفتم. انقدر التهاب داشتم كه سرم داشت منفجر مي شد.نا خوشآيند ترين وضعيت ها- بسته به موقعيت – ميتواند تبديل به مناسب و دلچسبتريت وضعيتها شود. با توجه به اينكه انزجار عميقي از فشار جمعيت اطرافم دارم، براي اولين بار بود كه هنگام بازگشت از مدرسه احساس خوشي داشتم كه چنين جمعيتي مرا در بر گرفته است و اينكه فشار ناشي از ازدحام دانش آموزان مرا به جلو مي راند دچار احساس شادابي وصف ناپذيري شده بودم . به تنها چيزي كه وقت رسيدن به خانه فكر مي كردم ، بلعيدن غذاي درون ظرفي بود كه در زيرزمين استتار كرده بودم و در دل هزاران بار شكر مادر را به جاي آوردم. پس از نيم ساعتي كه دچار سرگيجه بدي شده بودم، تمام محتويات معده ام را بالا آوردم و پس از اثر كردن داروئي كه در سرم ام ريخته بودند ، خواب شيريني مرا فرا گرفت. فردايش استراحت كردم و تمام روز به مکانیزم فرار فکر میکردم. تصمیم گرفتم اگر پسر مرده باشد ،به یکی از شهرهای شمالی کشور بروم و کارگری کنم حتا وسایلم را در یک ساک جای دادم و کتاب مادر ماکیسم گورکی را دم دست گذاردم.
پس فرداي حادثه وقتي قرباني ديگري كه پيشتر در باره اش گفتم، تشريح كرد كه:
-باور نمی کنی پسر، دیروز سرشو گچ گرفته بودن و سي چهل نفرکه اکثرشون لباس نظامی پوشیده بودن ، دنبال پسره این ور و اونور میرفتن و مدرسه رو سرشون گذاشته بودن.
و اضافه کرد:
- دمت گرم پسر، چیکار کردی. ولی کاش یه هفته ای نمیومدی مدرسه.
ازطرفي به خاطر زنده بودن پسر خوشحال بودم و از طرف ديگر به خاطر دردسر هاي بعدي ته دلم خالي شد. در انتها گفت:
-خنگ خدا فکر میکرد سوم هستی و مدیر فقط بچه های سوم رو به خط کرده بود تا دنبالت بگردن.
متوجه شدم پسر مجبور بود ماجرای کوچک بودنم را پنهان كند تا بيشتر از اين تحقير نشود. دیگر خیالم راحت شده بود ماده مخدر پیروزی ،آرام آرام داشت در بدنم اثر میکرد.
صبح روز بعد ، باز هم پسر جلو مدرسه ديدم ، منتها با كلاه بافتني!
اگه راست ميگي

الآن كجائي؟

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

امروز قاصدک لازم شدم(گندم گل گندم ای خدا... یعنی ماله مردمه)

قـاصـــــدک!
گفته بودم آیا، که دگر نيست مرا
انتظار خبری؟
باز اما تو چنين
پرنفس ، پر ز امید
ز چه روی
از برم می‌گذری؟
قـاصـــــدک!
گفته بودم که مرا نيست تمنای کسی
در دل‌ام نيست به جز _ مرگ _ نياز و هوسی
گفته بودم که دگر من نروم سوی کسی
گفته بودم که به ماتم‌کده‌ام
نيست ام هیچ ، اميدی به بانگ جرسی
باز اما تو چرا
بر سر راه من‌ام در گذری؟
قـاصـــــدک!
خسته، پريشان و دل‌ام غمگين است.
رو به هر سوی نمودم اما
هـــيــــچ جا نيست مرا هم‌نفسی
نيست فريادرسی.
قـاصـــــدک!
پرتو مرگ به روی دل من سنگين است.
سايه جان‌ام بربود
دل تنهای من اما
از آن چه کسی خواهد بود؟
قـاصـــــدک!
حس تنهايی و بی‌ياوري‌ام بيش نمودی رفتی.
گفته بودم که نيا!
گفته بودم: “برو آن‌جا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آن‌جا که تو را منتظرند!”
تو که خود فهميدی
«در دل من همه کورند و کرند»*
باز اما ز چه روی آمده‌ای؟
قـاصـــــدک!
آمدی گفتی که هــــيــــــچ، خبری نيست ز کس
گفتی اما چه کنم
باورم نيست، که نيست
هـــيـــــچ کس را خبرم.
هـــيـــــچ کس از دل‌ام آگاه نشد.
هـــيــــچ با درد من آشنـا نشد.
هـــيــــچ کس هم‌دم و هم يار نشد.
قـاصـــــدک!
_ نور مهتاب حرام‌ات نشود؟ _
خيز تا صبح دگر باز رسد.
خيز بال و پر خود را بگشا
دل و جان‌ام بستان
پر کش و با خود بر …
قـاصـــــدک!
دل من سخت اسير است
دل من سخت گرفته است
نيست تاب‌ام که ببينم
تو چنين خسته و رنجور شوی
بال پر کش به دياری ديگر
سوی ياری ديگر
نيست اميد مرا روز وصالی ديگر.
قـاصـــــدک!
در به در کوچه‌ی غم!
قـاصـــــدک!
بی‌خبر از رنج دل‌ام!
قـاصـــــدک!
قـاصـــــدک بی‌خبرم!
زود رد شو ز بـرم،
زود رد شو ز بـرم

یه چیزائی در باره بصریت

اولین شبی که مهتاب رو دیدم ، داشتم از هیجان دیوونه میشدم
وقتی با ستاره خابیدم، پیش خودم گنتم ، دیگه هیچ آرزوئی تو دنیا ندارم
یادمه یه بار به پروین گفتم : نمیدونم چرا وقتی بهت زل می زنم زانو هام سست میشن؟
بعدش پروین خیلی خندید
یک زمانی هرکس برق چشمام رو میدید، می پرسید چی شده تابلو ؟ بازم زهره رو دیدی؟
.
ولی تو رو دیگه نمیخام ببینم
آخه نورت چشمامو اذیت می کنه
.
.
.
میگم
مممممممممممممممممم
اگه راست میگی،
پس چرا تنها خورشید آسمونم موندی؟

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

دلایل انقراض نسل دایناسورها!

گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود
و زمین تر شده ، چنانکه پای مرد به گل زار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد .
و گفت : از نماز جز ایستادگی تن ندیدم ، و از روزه جز گرسنگی ندیدم . آنچه مراست از فضل اوست ، نه از فعل من
چون کار او تمام بلند شد و سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید، هفت بارش از بسطام بیرون کردند. شیخ می گفت:«چرا مرا بیرون می کنید؟». گفتند:«از آن که مردی بدی». گفت:«نیکا شهرا، که بدش بایزید بود!».
شیخ گفت:«اول بار که به حج رفتم، خانه یی دیدم. دوم بار که به خانه رفتم، خداوند ِ خانه را دیدم. سیوم بار نه خانه دیدم و نه خداوند خانه».

گویند در خانقاه شیخ (ابوالحسن خرقانی) نوشته بود: هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.
از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی نیازی از خلق

..عشق فرض راه است همه كس را . دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا كن تا قدر این كلمات تو را حاصل شود . دریغا از عشق چه توان گفت وز عشق چه نشان شاید داد و چه عبارت توان كرد؟ در عشق قدم نهادن كسی را مسلم شود كه با خود نباشد ترك خود بكند و خود را ایثار عشق كند . عشق آتش است هر جا كه رسد سوزد و به رنگ خود گرداند . ((برگرفته از تمهيدات عین القضاة همدانی))



**-----------------------------
می گویند دايناسورها در پايان دوره "كرتاسه" - Cretaceous - يعني حدود 65 ميليون سال پيش ، به طور اسرارآميزي از بين رفتند ؛ بطوريكه فسيل آنها در رسوبات پس از آن هرگز يافت نشده است . اين پرسش كه خزندگان مخوف چرا و چگونه از ميان رفته اند و اكنون ديگر شاهد وجود آنها نيستيم ، باعث پيدايش فرضيه ها و نظريه هاي بسياري شده است
از انبوه اين فرضيات
تغذيه پستانداران نخستين از تخم دايناسورها
فيزيك نامناسب و بزرگي جثه

**-----------------------------
با توجه به اینکه عوامل یاد شده کم نشده، که هیچ – زیاد هم شده :
یعنی جثه ها کوچکتر شده اند و فیزیک هائی از این دست نتوانند سر برآوردن یکی از دلایل اش هم توازن و تعادل در اجتماع میتواند باشد
اصولا در حال حاضر مردم، عمدتا پستاندارند و نوع بشر گرایش بیشتری به تخم خواری پیدا کرده است
حتا یکی از فرضیه هائی که ممکن است در صف خرید سبزی به گوشمان برسد: كمبود جا در كشتي حضرت نوح میتواند باشد
با توجه به اینکه به احتمال قریب به یقین کشتی نوح از پیش رزرو شده ،
نباید انتظار ظهور پدیده ای از این دست را داشته باشیم وخداحافظ پرسوناژ های افسانه ای تذکره الاولیا!

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

مادر - پدر - کودک


تنها بخشی ازجامعه زنان، می توانند مادر باشند.
و تنها بخشی از مردان توانمندی پدر بودن را دارا هستند
حتا، تنها بخشی از بچه ها را میتوان بچه خواند

زیبائی؟ (ما ننگاشته ایم ها)

جوليا زشت بود و كريه المنظر، با دندان هايي نامتناسب كه اصلا به صورت جوليا نمي آمدند. اولين روزي كه جوليا به مدرسه ما آمد هيچ دختري حاضر نبود كنار او بشيند. يادم هست همان روز ژانت دوست صميمي خواهر من كه دختر بسيار زيبايي بود مقابل جوليا ايستاد و از او پرسيد: (آيا ميداني زشت ترين دختر اين كلاس هستي؟)
همه از اين جمله ژانت خنده شان گرفت. حتي بعضي از پسر هاي كلاس در تصديق حرف ژانت سر تكان دادند و ويليام كه هميشه خودش را براي ژانت لوس ميكرد اضافه كرد: (حتي بين پسرها)
اما جوليا با نگاهي مملو از مهرباني و عشق در جواب ژانت جمل هايي گفت كه باعث شد همان روز اول تمام دختران كلاس احترام جوليا را بيشتر از ژانت حفظ كنند! جوليا جواب داد: (اما ژانت تو بسيار زيبا و جذاب هستي).
در همان هفته اول جوليا محبوب ترين و خواستني ترين عضو كلاس شد و كار به جايي رسيد كه براي اردوي آخر هفته همه مي خواستند جوليا با آنها هم گروه باشد. او براي هر كس اسم مناسبي انتخاب كرده بود . به يكي ميگفت چشم عسلي و به ديگري لقب ابرو كماني داده بود.حتي به آقاي ساندرز معلم كلاس لقب خوش اخلاق ترين و باهوش ترين معلم دنيا را داده بود. ويژگي برجسته جوليا در تعريف و تمجيد هايش از ديگران بود كه واقعا به حرف هايش ايمان داشت و دقيقا به جنبه هاي مثبت شخصيت هر فرد اشاره ميكرد. مثلا به من ميگفت بزرگترين نويسنده دنيا و به سيلويا خواهرم ميگفت بزرگترين آشپز دنيا! و حق هم داشت. آشپزي سيلويا حرف نداشت و من تعجب كرده بودم كه چگونه جوليا در همان هفته اول متوجه اين موضوع شده بود.
سال ها بعد جوليا به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتي با او برخورد كردم بي توجه به قيافه و صورت ظاهريش احساس كردم شديدا به او علاقه مندم. جوليا فقط با تعريف ساده از خصوصيات مثبت افراد در دل آنها جاي باز ميكرد.
5 سال پيش وقتي كه براي خواستگاري جوليا رفتم دليل علاقه ام را جذابيت سحر آميزش خواندم و او با همان سادگي و وقار هميشگي اش گفت: (براي ديدن جذابيت يك چيز، بايد قبل از آن جذاب بود ) و من بلافاصله و بدون هيچ ترديدي در همان اتاق شهرداري از او خواستگاري كردم.
در حال حاضر من ازجوليا يك دختر سه ساله به نام آنجلا دارم. آنجلا بسيار زيباست و همه از زيبايي صورت او در حيرتند.
روزي مادرم از جوليا راز زيبايي آنجلا را پرسيد و جوليا در جوابش گفت: (من زيبايي چهره دخترم را مديون خانواده پدري او هستم) و مادرم روز بعد نيمي از دارايي هاي خانواده را به ما بخشيد.

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

در باره كتاب پرواز ايكار

امروز بر کف دست راست، کپکی داشتم
ایکاروس! ایکاروس!
چرا آن‌گاه که از میان ابرهای باران زا به درون ظلمات آن دریای سبز فرو افتادي
رساتر فریاد برنیاوردی؟
چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما
نتوانیم خون و استخوان روی سبزه‌ها را به فراموشي بسپاريم؟
ایکاروس! ایکاروس!
به چه مي اندیشيدي وقتی به میان ابرهای باران زا خيز برمي داشتي؟
آیا چشم‌هایت خون را نمي ديدند،
و دندان‌هایت از جریان تند هوا یخ زده بودند؟
سرخ و سفید است خاطرات سقوط ‌های بزرگ.
سرخ‌ و سفید است ذهن شاهدان.
سرخ است سفیدی چشم‌ها،
و سفید است گونه‌هایی که زمانی گلی بود.
ایکاروس! ایکاروس!
...
(بخشی از: "ایکور" شعری بلند از گاوین بنتاک خطاب به ایکاروس)


درست پس از انتشار اولين كتاب رمون كنو (خار راه -١٩٣٣) بارقه اي از ظهور پديده اي مدرن و خاص، فرا روي علاقمندان ادبيات فرانسه متصور شد. آنان به منظور اثبات مدعاي خود بايد بيش از يك ربع قرن در انتظار مي ماندند تا : زازي در مترو(١٩٥٩) عنوان پرفروشترين رمان فرانسه را به خود احتصاص دهد.
انتظار فرانسوي ها از يك نويسنده متبحر بر اين اصل استوار بود كه عليرغم مكاشفه گري، داراي شوخ طبعي بالايي باشد كه نبوغ ذاتي كنو در شوخ طبعي و بداعت هاي وي، آثارش را براي خوانندگانش لذت بخش مي كرد. داستانهاي او همواره موجي از طرح هاي نو و شخصيت هاي قابل باور(هرچند نامتعارف) را در بر داشت. مجموعه حقايقي – هرچند جدي- در قالبي كه كنو ميخواست احساسات خود را با خواننده اش به اشتراك گذارد. نبوغ وي قادر به باور پذيري غير قابل باورهاست.
هر چند به گفته خود كنو، شخصيت مورد علاقه اش ابله داستايوفسكي است ، در حاليكه عليرغم باورپذيري بي نقص شخصيت هاي داستانش، هرگز نمي توانيد ادعا كنيد آدمهايش كليشه اي هستند و قبلاً آنها را تجربه كرده ايم. از جمله نگهبان ساتورنين در (خار راه) ، پيرو كارگر در( پيرو دوست من) ، والنتين برو سرباز در (يكشنبه زندگي) و يا زازي دوازده ساله در (زازي در مترو).
رمون كنو (February 21, 1903 – October 25, 1976) شاعر و نويسنده نرماندي در بندر لوهاور به دنيا آمد هرچند كودكي شادي نداشت ،جزو شاگردان برجسته به حساب مي آمد. وي در سال ١٩٢٠ شروع كرد به خواندن فلسفه در دانشگاه سوربون كرد. از جمله موارد مورد علاقه وي ميتوان به رياضيات،بيليارد ، سينما ، زبان يوناني و... اشاره كرد. در ١٩٣٢ با جيني خواهر اولين همسر آندره برتون- ازدواج كرد.
اگر چه برخي رمون كنو را به همراه ولاديمير بولگاكوف از طلايه داران پست مدرنيته ميدانند، (١) ميتوان او را متاثر از مكتب سورئاليست ،پرورده در فرانسه به رهبري آندره برتون دانست و در حال حاضر او را يكي از مهمترين و موثرترين نويسندگان در ادبيات مدرن مي دانند.
آخرين رمان كنو، پرواز ايكار ، در ١٩٦٨ به چاپ رسيد. هر چند در اين داستان ممكن است خواننده ميان اشخاص حقيقي و خيالي دچار سردرگمي بشود ، در مجموع احساسي سرشار از شادي به وي دست مي دهد. اوبر داستان نويس، طي يك بي ملاحظه گي ، پس از ده-پانزده صفحه نوشتن، شخصيت اصلي داستانش را گم مي كند و بلافاصله به دوستان نويسنده اش مظنون مي شود كه آنرا ربوده اند و متعاقب آن كارگاهي خصوصي، موركول ، را براي يافتنش استخدام مي كند. موركول متفكرانه مي گويد: «جريان خيلي پيراندلويي است». (هنگامي كه جان كالدر ، ناشر لندني در جلسه اي به مناسبت خواندن آثار كنو برگزار شده بود ، مي خواست حالات به خصوص بخش اول كتاب را تشريح كند به تركيبي جالب اشاره كرد : گريه-خنده «crylaugh»).
مطلبي در مقدمه كتاب ذكر شده كه رمون كنو جمله اي از لافونتن را در مورد خودش به كار مي برد «من همانطور شعر مي گويم كه درختي سيب مي دهد» اين يك واقعيت انكار ناپذير از طرز تفكر رمون كنو مي باشد، همان گونه كه از زبان دكتر لاژوا در پرواز ايكار آمده است : « رمان نوشتن نبايد كار سختي باشد، كافي است يك داستان واقعي را تعريف كنيم» (از متن كتاب)
رمون كنو را مي توان، به تعبير خودش يك «ماجراجوي انديشه ها» دانست . داستان پرواز ايكار به فرم سناريو نوشته شده و عليرغم اينكه ساختاري بسيار محكم و جذاب دارد و همراه با اشاره اي استادانه و هنرمندانه ، نويسنده با اسطوره ايكاروس به بازي مي نشيند.
ايكاروس طبق افسانه هاي يونان فرزند ددالوس است كه در سر سوداي پرواز دارد. او به همراه پدرش در هزارتويي محبوس بوده و به كمك بالهايي كه با موم به شانه هايش وصل شده بود موفق به فرار شد و به آسمان پرواز كرد ولي چون به رغم پند پدر كه او را از آميختن با خورشيد بر حذر مي داشت ،بيش از حد به خورشيد نزديك شد، موم بالهايش ذوب شد و در درياي اژه سقوط كرد. اسطوره ايكاروس در تاريخ هنر و ادبيات جهان به گونه هايي متنوع منعكس گرديده است كه نمونه آن شعر بلندي از «گاوين بنتاك » شاعر انگليسي است كه قسمتي از آن در ابتداي همين مطلب آمده است. در كتاب پرواز ايكار نيز اسطوره ايكار در ذهن پوياي رمون كنو به كاراكتري بدل شده است تا نخست از كتاب نويسنده اش فرار كند و سرانجام راهي آسمان ها گشته و در نهايت سقوط كند. شيفتگي ايكار به علم مكانيك و بادبادك در متن كتاب نيز از همين روست:
«يكدفعه ايستاد و شروع كرد به برانداز كردن دور و برش و بچه هايي را ديد كه بادبادك بازي مي كردند. اين شيء هنوز در ميان تجربيات او جايي نداشت ، به شدت از آن خوشش آمد. بادبادكي بود بسيار عادي با دمي دراز كه با كاغذكشي تزيين شده بود، چيزي كه ايكار دليلش را نمي فهميد. بادبادك خيلي بالا در آسمان حركت مي كرد و بچه اي كه طناب هدايت آنرا در دست داشت مي دويد، مي رفت، مي آمد و آن لوزي در آسمانها جابه جايي هاي نامنظمي را دنبال مي كرد كه باد و بوالهوسيهاي راهنماي خردسالش به آن مي داد. ايكار سادگي اين ماشين هوشمندانه و ظرافت اين حركت هوايي در جو لاجوردي آسمان را تحسين مي كرد.» (از متن كتاب)
كنو به هيچ وجه اجازه نمي دهد ساخت داستانش به قضا و قدر سپرده شود و توجه به آخرين جمله كتاب نيز ميتواند نمايشگر لحن منحصر به فرد و مغرورانه رمون كنو در پياده سازي ساختاري منسجم و تحسين برانگيز باشد:
«همه چيز آنطور كه پيش بيني كرده بودم اتفاق افتاد ؛ رمانم تمام شد» (از متن كتاب)
دسترسي فارسي زبانان را به رمان شگفت انگيز (پرواز ايكار) را نميتوان جز به يك حادثه مهم ادبي ياد كرد و آشنايي با رمون كنو را نيز. كسي كه لوموند كمي پس از مرگش تيتر زد:
«جهاني ترين ذهن دوران ما»



نوول ها:
Le Chiendent (1933), ISBN 1-59017-031-8 خار راه
Gueule de pierre (1934)
Les Derniers jours (1936), ISBN 1-56478-140-2 آخرين روزها
Odile (1937), ISBN 0-916583-34-1 اوليد
Les Enfants du Limon (1938), ISBN 1-55713-272-0 بچه هاي گلي
Un Rude hiver (1939) زمستان سخت
Les temps mêlés (1941)
Pierrot mon ami (1942), ISBN 1-56478-397-9 دوست من پيرو ( دلقك)
Si tu t’imagines (1942)
Loin de Rueil (1944), ISBN 0-947757-16-3 پوسته روياها
En passant (1944) عابر
On est toujours trop bon avec les femmes (1947), ISBN 1-59017-030-X هميشه،با زنان زيادي خوب رفتار ميكنيم
Saint-Glinglin (1948), ISBN 1-56478-230-1 سن گلن گلن
Le Journal intime de Sally Mara (1950) كيهان شناسي كوچك قابل حمل
Le Dimanche de la vie (1952), ISBN 0-8112-0646-7 يكشنبه زندگي
Zazie dans le métro (1959), ISBN 0-14-218004-1 زازي در مترو
Les Fleurs bleues (1965), ISBN 0-8112-0945-8 گلهاي آبي رنگ
Le Vol d'Icare (1968), ISBN 0-8112-0483-9 پرواز ايكار

(١)
The Contemporary French Novel
Michel Braudeau
Lakis Proguidis
Jean-Pierre Salgas
Dominique Viart

قتل

در آن بعد از ظهر داغ و دم کرده، هر دفعه از کنارم می گذشت، حس تنفر را در درونم احیاء می کرد، منی که در تمام زندگی هیچ چیز جذابی در خودم سراغ نداشتم ، چه طور اینقدر پرشور و حرارت دورو برم میپلکید ، روی پایم می نشست و مثل پروانه دورو برم می گشت ، خدایا چرا نمی فهمد که چقدر ازش تنفر دارم،
آيا این عادت همیشگی و پست من بود که هر چه را که به من تعلق خاطری پیدا می کرد ، پس اش بزنم؟
کاش در آن لحظه کلافگی ، وقتی به اتاق وارد شدم و در را نبستم، شعورش می رسید و تنهایم می گذاشت.
پس از اینکه عرق سرد را روی پیشانی ام حس کردم، فهمیدم موقعش فرا رسیده ، پشتش به من بود و با دو دست، سر و رویش را مرتب می کرد، بدون این که به او نگاه کنم دسته سلاحم را گرفتم ، بدون جلب توجه بلند کردم با تمام قدرت بر سرش کوفتم ،
طفلک این دفعه شانس نداشت که از سوراخ پارگی صفحه مشبک پلاستیکی فرار کند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

عملکرد جوجو

مجهول: مکانیزم عملکرد جوجوی بودبودیابایدبود
شروط : اگه دست تو یه سولاخی بکنی و نیش بخوری
و اگه نمیری ،آلزایمر هم نگیری
نتیجه: جوجو عمل میکنه
نحوه عملکرد: دوباره دست تو همون سولاخ یا سولاخای متشابه میکنی
شرط ارضاء جوجو هم اینجوریه:
درد نیش جدید>=دردنیش قبلی

۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

که گفته؟

مدتی پیش در صف تزریق بنزین بودیم ، ظریفی مستغنی الوصف که امتزاج ترشحات بینی و دهانش کسر قابل توجهی از پیراهن زرکش اش را کاور کرده بود ، با لنگی کثیف تر از از باطنمان ، شیشه جلوئین مرکب ما را مه آلود فرمودی ، و در رواق گوشمان خواندی که برایش توان پرداخت هزینه شامش میسور نیست، ما نیز اراده فرمودیم دست در جیب اِزارمان کنیم و اولین ورق بهادار را تقدیم حضرتش فرمائیم ، که خدای ش خواست و پنجهزارتومانی حاصل کار بود،
پس از عزیمتشان، آن عزیز محرم راز که در صندلی کنارمان آرامیده بود فرمود " خوب احمق معلومه که با اون پول بی زبون ،امشب به جای شام مواد میخره "
ما نیز پاسخ فرمودیم که واضح و مبرهن است که باید خیلی ریت حماریته شان بالا باشد که بروند و شام بخورند به جای افیون. و اضافه فرمودیم اصلن:
که گفته یک افیونی با وجهی که حاصل می کند ،افیون نزند و حتمن باید شام بخورد؟
که گفته حتمن باید ترک اش دهی و ندهی حال کند؟ یا وجه صدقه فی رضاء الله را بیاندازی در صندوقی پولادین؟ یا همچو امی عزیزمان با تهیه جهیزیه برای دختران دم بخت، نفس خود را ارضاء فرمائیم؟
که گفته یک گرسنه به غذا بیشتر از معتاد به مواد نیازمند است؟ تازه شم جملگی مان به تفنن غذا معتادیم، نیستیم؟
اصلن که گفته اون خانومی که ازیک جای دور با یک ساک تیره و روسری روشن آمده تهران و کنار بزرگراه به امید یک مشتری گوهر شناس ایستاده و گریم سنگین او تنها به خاطر عدم بازشناسی اش توسط همشهری هاست، را نباید نوازش کنی و کمکش کنی ، هی هم نگوئی اگر من کمکش فرمایم ، خوب ؟ می رود با کس دیگری میخوابد و به پخمگی امثال من می خندد که کمکش کردم و کاری نکردم. خب ، چه اشکالی دارد پخمه شوی به منظور خنداندن بدبختی و چشیدن طعم خنده اش؟
چه طور آن هنگام که با GF تان رفته بودید به آن رستورانت و برای درک لبخند حضرتشان همان میزان ها TIP به خنیاگر هیز پیانو التفات فرمودید ،(تازشم پیانوش نکوکیده بود) که مثلن موقع صرف الدسرشان جای دستآورد مرحوم چایکووسکی ، از اثرات مرحوم شوپن نواختیده گردد.
که گفته که بدنمان را در اختیار یک زن بدبخت و زشت رو نگذاریم که لا اقل -ستاره- ، از آن جهت که طرف اصولن یک بانو نیست؟ خوش لباس پری رو، یا با اصل و نسب نیست؟
کدام ابلهی فرمایش کرده آزموده را آزمودن خطاست؟ کدام موضوع علمی مولود تنها یک آروین بوده که نتیجه داده؟ حال تو در باب ارتباطات اجتماعی که هر 2 بنی بشر ارتباطی منحصر به فرد دارند فرمایش میکنی؟
" من رفتم سرم به سنگ خورد تو نرو" شاید دوز بلاهتتان بسیار فراتر از ما باشد؟ یا حتا بالعکس،
اصلن ما حال میفرمائیم با کنتاکت سنگ و سرمان، همین.
آخییش

ستاره جان اين جا خودمان متن را سانسور نمودیم، این که تنها باشی و باز سانسور فرمائی سخره انگیز ناک است، نه؟
به آن ماند كه در عین تنهائي - مراقب باشید، الفینگر تان را در یکی از دو سوراخ بینی غور نفرماید

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

چند را؟

در خیابانی که تنها مجال عبور یک اتومبیل است، انباشتگی خودروها ، کلافگی ترافیک – تنها اشتغال ذهنی ات همین موسیقی شبه عصر گوتیک است که روحت را به آن می سپاری:
Mornie ut?
Believe and you will find your way
Mornie alanti
A promise lives within you now …

کمی که جلوتر جمال ماهروی مسبب ازدحام، استهلال می گردد. پیش خود می گوئی : از آن دسته شغلها است که پوشاکش باعث میشود نیاز به پرسیدن کسب و کارشان نداشته باشی.
به جلو نگاه کن که تبادری در کله اش منعقد نشود که تو نیز مانند چاکران صف اندر صف اش ، انتظار نیم نگاهی داری ، امان از این کاسه محدب " غلاغ تک زده ها" ، در دل اندام و قامتش را میستائی – باورت نمی شود- یک لحظه میخکوب می شوی ، چرا به طرف تو میآید؟ یک آن، نفست در سینه حبس است ، دستش به سمت دستگیره درب رفت، باور نمیکنی، درب خودرو را باز کرد و حالا کنارت نشسته،
- فکر می کنم اشتباهی شده ، من مسافر کش نیستم.
- فقط خواهش می کنم از اینجا برو ، خیلی تابلو شدم.
به میدان گاه که میرسی راننده خودروی شیک جلوئی ، سرعتش را کم میکند، شیشه دودی اتومبیلش را پائین میدهد ، با لبخند و مشتی گره کرده:
-"دمت گرم "+ یک چشمک
تمام موتورهای مغزت کار می کند ، آدرنالین به بالاترین حدش رسیده: اگرم آشنائی - همسایه ای- "فامیلی، ببیند؟ همکاران؟ زیر و رودست ها؟ "خداوندا این چه خبطی بود مرتکب شدم؟
احساس میکنی خطر نزدیک است ، پرچم کشورت بر فراز کانکسی سبز ،
Shit
-چرا جلوی نیروی انتظامی وایستادی دیوانه؟
با تمام توان خودرو take off میکند و مثلاً فرار می کنی! سر پیچ ترجیح میدهی بیاندازی در بزرگراه. آخ که چه امنیتی دارد این بزرگراه! از خنکی برخورد باد به پیشانی ات تازه متوجه می شوی سر تا پا خیس عرقی و دقیقه ای میگذرد تا به خود اجازه دهی با چشم به قدر یک ناخنک ، هیزی کنی، بالاخره از ما به ازاء آنقدر به مخاطره افتادن، این اندازه سهمت می شود!
-اَه این چه آشغالیه گوش میدی،
بلافاصله یک cd از کیفش خارج می کند، cd را عوض می کند:
- 1-2-3 امیر عباسه...

- از مسیرتون که دور نشدید؟
-"از مسیرتوووون" ، مسیر من مسیر خودتونه!! + خنده دلربا
انصافاً چهره زیبائی زیر این حجم میک آپ دهاتی پنهان کرده، اگر این پری چهر- بالقوه- سهم تو بود ، شاید می شد با زدودن آب و رنگ مسخره اش و یک دور خرج نیمه سنگین در میدان محسنی ، لا اقل ظاهرش را – به قول تاجی- تبدیل به عنصری کنی که از نظر ظاهری...
-مکانت کجاست؟
وقتی با نگاه هاج و واج ات روبرو می شود ادامه می دهد:
-اگه مکان نداری میریم خونه من ، الآن مامانم نیست ولی خرجت میره بالا بالاها.
-ببینید من الآن پول چندانی همرام نیست شما بفرمائید کجا میرین ، همون اطراف می رسونمتون.
-نیگاه کن به امام حسین فقط از مرامت خوشم اومده وگرنه 80 تومن 100 تومن میگفتم – ولی برای تو 50 تومن بیشتر آب نمی خوره.
یاد هزینه آخرین شامی می افنی که با نازنين ات بودی،
دوباره نگاهش می کنی به عنوان یک 50 تومانی که 80 یا 100 هزار تومان می ارزد. و مقایسه میکنی با یک شام همراه عزیزت.
-شاید سنم بالا بزنه اما خدا وکیلی 20 بیشتر نیس .
بلافاصله در یک اقدام غافلگیر کننده دستت را می چسپد و به روی سینه اش می گذارد، فوراً راهنما به چپ زده به لاین سرعت می روی که حداقل از یک جهت در دید خودرو های کناری واقع نشوی، علیرغم اینکه تمام حواست معطوف به سر نشینان خودرو های کناری است.
-ببین من واقعاً میخوامت الآن ، گرد اش کن بریم دولت آباد اول وای میسی ببینم همه چی ردیفه، یه را میریم سی خرجت میشه- خلاص.
از خاص بودن اصلاح " یه را " جا می خوری و بلافاصله یاد 30 تومان ، معادل دو کیلو پسته ای می افتی که برای ... تهیه کرده بودی.
-ببینید من واقعاً الآن گرفتارم، شما شماره موبایلتونو . . .
-اگه الآن ... لازم نبودم بیخیالت شده بودم، دیگه لامصب بیس تومن رو که داری؟
بلا فاصله یاد ساعتی پیش میافتی که برای یک باک پر بنزین با سهمیه آزاد ، همین قدرها پرداخت کرده بودی. و حس غریبی می کنی ، این حس خوشآیند مربوط به چه چیزی میتواند باشد؟ مطمئنی غیر فیزیکی نیست، ما بین دستهایت که روی فرمان قرار دارد یک دست ظریف را می بینی که به طرز ماهرانه ای تو را پرواز میدهد و...
با ضربه و تکان وحشتناکی سرت را بلند میکنی و میبینی دیگر کار از کار گذشته.
وقتی دخترک درب را باز می کند معلوم میشود گاردریل طرفش کنده شده ، و هنگام بستن درب و دور شدنش:
-بی عرضه.
جلوی اتومبیل که می ایستی با یک برآورد ساده ، خسارت را حدود 400 تخمین می زنی، و نا خودآگاه حساب می کنی که " 4 را صد تومانی 8 را 50 تومانی 20 را بیست تومانی!!!"
پشت فرمانی و سوئیچ را باز میکنی:
- 1-2-3 امیر عباسه...

حیف شد رفت

خوشه چینان دشت های عاری از مهر ، جمله ، اتفاق فرمودند بر نواختن نهالی نوازشگر.
Shadows of the big man:
Oh you've been so long
In the shadows of the big man
How long can you take it
How far can you go
Don't you know how strong
Is the shadows of the big man
While he smiles in the sunlight
You can die in the cold
Spend your life, in the shadows of the big man
Sell your wife and children,
if it made him smile
How long can you take it, or
do you really need it!
Oh standing in the shadows, the
shadows of the big man
And you'd love all the world to see
How you break your chains and set yourself free
And all you got to do is walk away
Walk away from the shadows of the big man


بهت تسلیت میگم

۱۳۸۸ بهمن ۲۸, چهارشنبه

فشار-فرت-فشار-هولوپ

بی مقدمه وارد شد.
- قابلی نداره آقا،مربوط به نورسیده است، خانمم گفت یه جعبه شیرینی جداگونه برای شما بیگیریم تو دفترتون باشه.
خوب بر اندازش میکنی . با خود میگوئی لابد نسخه ای از خود را حقنه کرده در یکی از لایه های اجتماع.
- دعا کردیم خدا قسمت شما هم بکنه آقا. این یکی خیلی شیرینه ، صدای من رو هم میفهمه. نه کس دیگه ها ، فقط با صدای من بر میگرده.
چه افتخاری میکنه . یک صعود ممانعت ناپذیر از پله اول مازلو به چهارمی. تنها با یک فرت بعد ازچند فشار- هوراااا و بعدن با یک هولوپ بعد از چند فشار و هورااااا
افتخار احترام دیدن- طلب احترام کردن – مورد افتخار واقع شدن.
یاد پسر بچه تو مغازه می افتی:
- خوب، قول میدم بعداً صدو پنجاه تومن بیارم .
- میزارمش کنار دخل، هر وقت اووردی، ببرش.
با نوک انگشتات اسکناس دویست تومنی از باقیمانده پولت را انقدر هل میدهی تا توی کشو بیافتد+ یک چشمک احمقانه.
و نگاهت در تعقیب دویدن پسرک که با سرعتی حیرت انگیز ...
صدای بسته شدن در به خودت میآوردت.
بی مقدمه خارج شده بود.